۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

فقط يك بار عاشق شدم...


- سرتو بیار بالا
- نمی‌خوام
- اِ میگم بیار بالا
- نمی‌خوام. نمی‌خوام. نـــِ مـــیـــ خوام... من می‌خوام با تو باشم
- ازین حرفا بزنی این لحظه‌های آخر رو سخت ترش میکنی. اشکمو در نیار
- چرا در نیارم؟ باید در بیاد. اصن مگه میشه آدم تو این شرایط گریه نکنه؟
- علی من نمی‌تونم عاشقت نباشم. اجازه هم ندارم که عاشقت باشم... کاش الان بارون بباره
- ناراحت نباش
- ناراحت نباشم؟! حرفای احمقانه نزن
پسرک موهای علی رو از روی صورتش کنار زد. علی برای ده ثانیه به چشمای پسرک خیره شد.پسرک واقعا عاشق علی بود.
- قول بده هیچ وقت فراموشم نکنی
- بحث قول دادن نیست. کسی که یه بار میاد تو زندگیت دیگه اومده. از پیشت هم بره فراموشش نمیکنی.هیچ وقت.
- اگه قرار بود اینجوری بشه کاش اصن اون شب همو نمی‌دیدیم.
- نه اینطور نگو. اون شب بهترین اتفاق ممکن تو زندگیِ من افتاد؛ دیدن تو. 
من حسی که الان دارم رو مدیون توام. این حس برای من فقط یه بار اتفاق میوفته. 
اَه پس چرا بارون لعنتی نمیباره.
کم کم گونه های پسرک خیس میشه
پسرک یاد روز پنجم دیدارشون میوفته؛
 ...توی اتوبوس علی سرشو گذاشت روی شونه های پسرک
پسرک هم خیلی آروم گددن علی رو با فوت کردن نوازش میکنه. علی لبخندی میزنه.  رگ دست چپ پسرک شروع میکنه به تند تند زدن. علی که دست پسرک تو دستاشه متوجه این مسئله میشه. دست پسرک رو محکم فشار میده. تمومه. پسرک عاشق علی میشه...
حواس پسرک با کلمات علی دوباره پرت میشه به اتاق
- آخه چرا باید اینطوری بشه؟
- دیگه وقت رفتنه. مواظب خودت باش.
- سطح تماس انگشتان پسرک با انگشتان علی کم تر و کم تر می‌شه.
- توام مواظب خودت باش. من همیشه دوستت دارم. همیشه عاشقتم.
- لازم نیست بگم چه حسی بهت دارم. من نمی‌تونم عاشقت نباشم.
- نمی‌خوام برم ولی...
مزه‌ی شور و تلخ اشک لب‌های علی رو لمس می‌کنه.پسرک انگشتان علی رو رها میکنه. دورتر و دورتر میشن مثل قاصدکی که فوتشون کرده.
علی قبل از اینکه از در خارج بشه با صدای خیسش میگه: به امید دیدار
- نه. نمی‌خوام دوباره ببینمت. دیدن کسی که نتونستم بهش برسم برام عذاب آوره.
بقیه‌ی کلمات بین اشک‌های پسرک گم میشن...
3 ماه از رفتن علی میگذشت و پسرک تو این مدت هر روز گوشیشو برمی‌داشت و
یه کلمه می‌نوشت : " آر "  ؛
اسم مستعار علی بود. شبایی که از هم دور بودن پسرک این اس ام اس رو برای علی میفرستاد و علی هم در جواب اسم مستعار پسرک رو میفرستاد.
پسرک نمیدونست تا کی می‌تونه با وسوسه‌ی فرستادن اس ام اس به علی بجنگه...

 از روی میز یک سیگار برداشت. پنجره را باز کرد. از عکس ها فقط تلی از خاکستر مانده بود. نگاهی اشک آلود به برگه ها انداخت. نوشتن این داستان برایش گران تمام شد. احساساتش غلیان کرده بودند. نزدیک پنجره شد. صدای اهنگ کم تر و کم تر می‌شد. پرواز را تجربه می‌کرد.

۳ نظر: