۱۳۹۴ تیر ۱۷, چهارشنبه

365



اولین روزی که همدیگه رو دیدند یکیشون به نظر اون یکی خیلی آشنا اومد. شب و روز فکر میکرد که کجا دیدتش. یه شب که خوابیده بود توی خواب دوباره همون خوابو دید. ده سال بود هفته ای سه چار شب این خوابو میدید. توی خواب میدید که لب دریا وایساده داره دریا رو نگاه میکنه. بعد یه صدایی از پشت اسمشو صدا میکنه. برمیگرده پشتشو نگاه میکنه. کسی نیست. به خیال اینکه صدای باد بوده دوباره روشو میکنه به دریا. بعد از چند ثانیه دوباره اسمشو میشنوه. باز وقتی برمیگرده پشت سرشو نگاه میکنه کسی نیست. دفعه سوم که دوباره صدا اسمشو میگه، برمیگرده و یه لحظه، دو تا چشم میبینه و بعد از خواب بیدار میشه. ده سال بود این خواب ولش نمیکرد. بعد ده سال، بعد دو روز که اونو دیده بود و فکر میکرد چرا اینقد قیافش آشناس، یهو متوجه شد که صداش هم آشناس. دوباره خوابش برد. دوباره لب دریا، دوباره صدا. این بار روشو برنگردوند. چرا بعد ده سال تازه متوجه شده بود که این صدا خیلی بهش آرامش میده. صدا همینطور اسمشو تکرار میکرد و اون روشو برنمیگردوند. چقد لذت بخش بود این صدا. ده سال بود میشنید و تا حالا نفهمیده بود عاشق این صداس. شاید به خاطر همین وقتی برمیگشت سمت صدا، صدا قطع میشد. شاید اون صدا خجالت میکشید تو چشاش نگا کنه و اسمشو بگه. خجالت؟ اون روز که اونو دید... اونم خیلی خجالتی بود... چشماش آشنا بود...صداش...

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر