۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

سبز مثل چشمانش



دیشب کلی کار انجام دادم. اولا اینکه به خوابش رفتم. داشت در خواب پرواز میکرد که در گوشش گفتم چقد دلم برایش تنگ شده. بعد رفتم حیاط خانه شان درختی را که همیشه زیرش مینشست و نقاشی میکشید بغل کردم. حدودا 15 دقیقه دستانم را دورش حلقه کردم چشمانم را بستم. بوی او را میداد. در گوش درخت گفتم که چقدر بوی او را دوست دارم. بعد آمدم نشستم لبه ی یک صخره بلند که بر فراز چند ابر بود و رنگین کمان هم زیر ابرها قایم شده بود، پاهایم را آویزان کردم از لبه صخره و به این فکر کردم که چقد این اواخر من را نمیدید. چقدر من هی جلوی چشمانش بودم و مهربان بودم و او با غریبه ها بیشتر دم خور میشد تا من. منی که اینقدر برایش دلم تنگ شده بود و است. امروز صبح هم رفتم پیش یکی از ستاره هایی که هر شب ازشان عکس های یادگاری میگرفت، حالش را جویا شدم. ستاره گفت دیگر مثل قبل هر شب از ما عکس نمیگیرد ولی گه گداری این طرف ها میآید. اینقدر سوال پرسیدم که او هم فهمید. فهمید که چقد دلم برایش تنگ شده ست. از پیش ستاره داشتم برمیگشتم که فرشته ای را دیدم که زیرچشمی نگاهم میکرد. انگار میخواست چیزی بگوید ولی رویش نمیشد از خجالت که جلوتر بیاید. پیش دستی کردم. رفتم جلو، لبخندی زدم و سلامی دادم. فرشته با لبخند سرخی جوابم را داد. گفت در بهشت کسی هست که من را میشناسد و شبیه کسی است که دلم برایش تگ شده. گفت او از دوستانش است. گفت خیلی شبیه همانی هستم که او نشانی هایش را داده. گفت میداند که چقدر دلم برایش تنگ شده. گفت او هم دلش برایم تنگ شده. گفت امشب میتوانم بخوابم و او را زیر همان درخت در آغوش بکشم و بویش را تا اعماق وجود حس کنم و دوباره چشمانش را از نزدیک ترین فاصله ی ممکن ببینم.

۲ نظر: