۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

دوست‌نوشته 1


دل نوشته ي دوست عزيزم كه حيفم اومد نخونيد

"این تشعشعات مدام در مغزم سکسکه میکند" :

رها میشوم از پیله ی تن .... پروانه ام کن
تو مردی ولی در رویای من دفن شدی
قابل وصف نیست این احساس
در تنهایی هم تشدید میشود
شانه میزنی"مشکی هایی که بر روی شانه" ات ریخته اند
ساده و با عطر عجیبت...
آخ

در بدترین شرایطم تو را تمرین میکنم
تو بهترین اتفاق ذهنی من هستی
تو مرا با نزدیک کردن به رویای خودت از این لجن زار دور میکنی
تو را بی اغراق ساده ترینت را هم باور ندارند
تو مرا به دنیا آوردی دوباره متولد کردی... همچون مادرم
مادرم "از" رحم و وجودش...
و تو "با" وجودت
تو زیباترین دروغی در حقیقت پنهان قلبم چون من باور ندارم تو را ...
در حیوانی روزگار که به انسان هم میتوان قانع بود تو چه بودی که باور ندارم تو را
وقتی از بدی هایت میگویی من باور ندارم تو را
وقتی میگویی دوستم نداری من باور ندارم تو را
وقتی تمامت برای من نیست من باور ندارم تو را
از پنجره ی ثابت ذهنم کنار نمی روی
به موازات همین سادگی تو را میبینم
که لباس مشکی ات را روبروی من صاف میکنی وبا لبخندی سوالی میگويی... چطورم؟
بهشت من همان روز است....که در جوابت سکوت میکنم!

بنيامين

۱ نظر: